شعر از : طبيب اصفهانى
ترجمه : راحيل أيسر
به نازى كه ليلی به محمل نشيند
غمش در نهانخانهء دل نشيند
الهى زليخا عزيزت بميرد
كه يوسف به تخت تجمل نشيند
از شرم نرگس تو غزالان شوخ چشم
خود را به زير خيمهء ليلى كشيده اند
خوشا كاروانى كه شب راسحر كرد
دم صبح صادق به منزل نشيند
مهربانى هاى ليلى كرد مجنون را خراب
ورنه اين بيچاره را ميل گرفتارى نبود
بنازم به بزم محبت كه آنجا
گدايى به شاهى مقابل نشيند..
ترجمه : راحيل أيسر
به نازى كه ليلی به محمل نشيند
غمش در نهانخانهء دل نشيند
الهى زليخا عزيزت بميرد
كه يوسف به تخت تجمل نشيند
از شرم نرگس تو غزالان شوخ چشم
خود را به زير خيمهء ليلى كشيده اند
خوشا كاروانى كه شب راسحر كرد
دم صبح صادق به منزل نشيند
مهربانى هاى ليلى كرد مجنون را خراب
ورنه اين بيچاره را ميل گرفتارى نبود
بنازم به بزم محبت كه آنجا
گدايى به شاهى مقابل نشيند..
تعليق